سهراب گفتی : « چشم ها را باید شست »
شستم ولی ...
گفتی : « جور دیگر باید دید »
دیدم ولی ...
گفتی : « زیر باران باید رفت »
رفتم ولی ...
او نه چشم های شسته ، نه نگاه دیگرم ، هیچ کدام را ندید ...
فقط خنده ای کرد و گفت : دیوانه ی باران ندیده ...!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 20:4 توسط نیلوفر
|
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.