تو بيا
تو بیا بدیدنم ای گل نورسیده ام
که زخاک کوی تو چگونه دل بریده ام
من همان صلات ظهر پر ز مهر خانه ام
من به وصل کوی تو چه دردها کشیده ام
سروده یکی از دوستانم:نوذر داوودی(مانی بختیاری)

تو بیا بدیدنم ای گل نورسیده ام
که زخاک کوی تو چگونه دل بریده ام
من همان صلات ظهر پر ز مهر خانه ام
من به وصل کوی تو چه دردها کشیده ام
سروده یکی از دوستانم:نوذر داوودی(مانی بختیاری)

روز پدر رو به پدر خوب و فداکارم تبریک میگم (البته کمی با تاخیر)

عبور باید کرد.
صدای باد می آید،عبور باید کرد.
و من مسافرم،ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوترهای مکرر
در آسمان سپیدغریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور « هیچ » ملایم را به من نشان بدهید...
سهراب سپهری
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
چرا باید برای شنیدن صدای طیبعت خشونت کنیم
چرا باید برای گوش کردن ناله دیگران را ملامت کنیم
وقتی که می شود با ناز کردن هم صدایی شنید
چه اشکال دارد به محبت کردن عادت کنیم
سروده شده توسط یکی از بهترین دوستانم

آنچه هستي ،
هديه ي خداوند است به تو ،
و آنچه مي شوي ،
هديه ي توست به او پس ،
بي نظير باش ...

« اشك سرد نقره اي » عزيزم ، تولدت مبارك ...