عشق من و تو؟......آه
این هم حکایتی است
اما، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتای تو
بر پرده های ساز
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سر انگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش ازآن
پرتاب می کنی تو به دامان هر گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش : هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان

(سایه)

 


پانوشت:اين مطلب رو يكي از دوستاي خوبم واسم فرستاده...ازش ممنونم...